پشت پا به رسم دنیا زد و رفت...

زنده ها خیلی براش کهنه بودن...

خودشو تو مرده ها جا زد و رفت...

هوای تازه دلش می خواست ولی...

آخرش توی غبارا زد و رفت...

دنبال کلید خوشبختی می گشت...

خودشم قفلی رو قفلا زد و رفت