دل تنگ

چقدر دل تنگم
اگر همه آسمان و ابرهايش سهم چشمهاي من باشد باز هم آرامش نخواهم يافت ، وقتي فصل ها را قسمت مي كردند به من فقط پاييز را هديه دادند ، من ماندم و دنياي رنگها و آدمهايي كه از پاييز رنگارنگ تر هستند ، مدتي بود كه در اين سردي ، قلمم هم با دلم قهر كرد و من دل تنگ تر شدم ، وقتي در گوش قلم زمزمه ميكني ، و او نجواي تو را به سپيدي كاغذ مي سپارد چقدر آرامش پيدا ميكني ، اينجا منم و بادهاي سرد پاييزي ، و دختري كه دلش سخت براي خودش تنگ شده است ، كاش پر پروازي بود ، زمين جاي ماندن نيست ، ديري نخواهد گذشت ، فردا خاطره خواهم شد و شايد از خاطره ها خواهم رفت

عشق

براي عشق تمنا كن ولي خار نشو.

براي عشق قبول كن ولي غرورت را از دست نده.

براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو.

براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه.

براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن.

براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير.

براي عشق وصال كن ولي فرار نكن.

براي عشق زندگي كن ولي عاشقانه زندگي كن.

براي عشق بمير ولي كسي رو نكش.

براي عشق خودت باش ولي خوب باش

عادت


نزار بهت عادت کنم٬ جدایی سخته گل من
یه روز تو از اینجا میری٬ میشکنه تنها دل من....

نزاربهت عادت کنم جدایی سخته گل من
تو که نمیمونی پیشم داغتو رو دلم نزار

نزار بهت عادت کنم٬ تا که جدایی سخت نشه
نهال عشق و بسوزون٬ تا یه روزی درخت نشه

ما که به هم نمیرسیم٬ حتی توی خواب و خیال
قسمت ما یکی نشد٬ حتی توی فنجون فال

نمی شه این پله ها رو دو تا یکی کرد و رسید
دیوار سنگه بینمون نمی شه دیوار رو ندید

نزار بهت عادت کنم
نزار بهت عادت کنم

نزار بهت عادت کنم.....


بارون

یه موقع هایی هست که به خودت می گی : الان می خوام بنویسم.هوا بارونیه.صدای باد و بارون قاطی شده با صدای یه خواننده عرب که شعر زیبایی می خونه با این مضمون که :

منتظرتم.خیلی وقته! با تو روزهایی دیدم که به عمرم ندیده بودم.تو دنیا رو برام با آرامش کردی.دیگه انگار هیچ چیز برای دونستنم نمونده.دیگه از هیچی نمی ترسم.منتظرت بودم و دنبالت می گشتم!

دم در اتاق رو که نگاه می کنم می بینم که بارون خیلی شدیدتر ازین حرفهاست.اینجور که پیش می ره اتاق خیس خیس می شه!!!وقتی هوا بارونیه نمی دونم چرا یهو تلپی می افتم توی حوض خاطره هام!!؟

اولین قصه قصه ما بود آخرین قصه از یاد نرفتنی هم قصه ما بود!

همین...!!!!!!

عاشق شدم و اون عاشق بود.گذشت روزای ما!

نمی دونم بارون کدوم روز نحس خزونی بود که دل تورو شست؟؟؟؟؟

فقط می دونم من اینجا

بی تو

خیلی تنهام!

دلگیرم!

من بارونیم!

بارونیم!!!!

داشت....

اما هیچکس اونو مثل من دوست نداشت

اتفاق

گاهی اونقدر دلگیر و دلتنگم که می گم : خدایا!زندگی به این بی اهمیتی و پوچی برای چی می گذرونم؟بی هیچ امیدی!

و گاهی هم حتی یه اتفاق کوچیک یه دیدار ساده اونقدر امیدوارم می کنه که عكس رو محکم بغل می گیرم و حتی زودتر از همه خواب می رم که شاید خوابشو هم ببینم!!...

زندگی منو باش که به چه چیزایی بستگی داره خداییش!!..

دیدن کسی عرض ۱ ثانیه!۱ ثانیه فقط و فقط ۱ ثانیه!!...

اونقدر خوشحالم کرد که احساس بی وزنی هم دیگه واسه وصفش کمه!

و اونقدر غمگین شدم که تموم اون راهی که واسه دیدنش رفتم رو موقع برگشت فقط اشک ریختم!

سرم درد گرفته بود و تموم خاطره هام جلو چشمام رژه می رفتن!

چاره ای نداشتم جز اینکه سرم رو به شیشه تکیه بدم و چشمامو ببندمو

وای از خاطره ها!.......

تنها



دیرگاهیست که تنها شده ام / قصه غربت صحرا شده ام

وسعت درد فقط سهم من است / باز هم قسمت غم ها شده ام

دگر آئینه ز من با خبر است / که اسیر شب یلدا شده ام

من که بی تاب شقایق بودم / همدم سردی یخ ها شده ام

کاش چشمان مرا خاک کنید / تا نبینم که چه تنها شده ام . . .



برگرد


روزهای خوب باهم بودنمان گذشت ...

روزهایی که با چند خاطره تلخ و شیرین به سر رسید و

تنها یادگار از آن روزها یک قلب شکسته برجا ماند.

روزهای شیرین عاشقی گذشت و امروز من تنهای تنهایم ، گذشت

و اینک دلم هوای تو را کرده است...

دلم تنگ است برای آن لحظه های شیرین با هم بودنمان !

دلم برای گرفتن آن دستان مهربانت ، بوسه بر روی گونه زیبایت تنگ شده است...

کاش دوباره آن روزهای شیرین عاشقی مان تکرار می شد ، کاش دوباره

می توانستم آن صدایی که شب و روز به من آرامش میداد را بشنوم...

دلم برای آن خنده های قشنگت تنگ شده است عزیزم...

تو رفتی و تنها چند خاطره که هیچگاه نمی توانم فراموش کنم بر جا گذاشتی...

خاطره هایی که یاد آن این دل عاشقم را می سوزاند....

دلم بدجور برای تو تنگ است عزیزم....

برگرد! بیا تا فصه نیمه تمام عشق را با شیرینی به پایان برسانیم...

برگرد تا قصه من و تو پایانش تلخ و غم انگیز نباشد!

دلم برای لحظه های دیدار با تو تنگ شده است...

چه عاشقانه دستانم را می گرفتی و در کنارم قدم میزدی ، چه

عاشقانه مرا در آغوش خود می فشردی و به من می گفتی که مرا دوست می داری!

چرا رفتی از کنارم؟ تو رفتی و من تنهای تنها در این دنیای

بی محبت با چند خاطره تلخ مانده ام...

برگرد تا دوباره آن خاطره های شیرین با هم بودنمان تکرار شود....

دلم بدجور برای تو ، برای حرفهایت ، درد دلهایت ، صدای گریه هایت تنگ شده است..

عزیزم برگرد تا دوباره جان بگیرم و منی که اینک خسته از زندگی ام نفس بگیرم....

با آمدنت مرا دوباره زنده کن و احساس را در وجودم شعله ور کن

تا عاشقانه تر از همیشه از تو و آن عشق پاکت بنویسم...

عزیزم برگرد تا دوباره جان بگیرم

و منی که اینک خسته از زندگی ام نفس بگیرم...


بی کسی

هیچ کس اشکی برای ما نریخت ... هر که با ما بود از ما می گریخت ...

 چند روزی ست حالم دیدنیست... حال من از این و آن پرسیدنیست...

 گاه بر روی زمین زل می زنم... گاه بر حافظ تفاءل می زنم...

حافظ دیوانه فالم را گرفت...

یک غزل آمد که حالم را گرفت: ...

ما زیاران چشم یاری داشتیم...

خود غلط بود آنچه می پنداشتیم

خیلی سخته

خيلي سخته چيزي رو که تا ديشب بود يادگاري
صبح بلند شي و ببيني که ديگه دوسش نداري
خيلي سخته که نباشه هيچ جايي براي آشتي
بي وفا شه اون کسي که جونتو واسش گذاشتي
خيلي سخته تو زمستون غم بشينه روي برفا
مي سوزونه گاهي قلب و زهر تلخ بعضي حرفا
خيلي سخته اون کسي که اومد و کردت ديوونه
هوساش وقتي تموم شد بگه پيشت نمي مونه
خيلي سخته اگر عمر جادوي شعرت تموم شه
نکنه چيزي که ريختي پاي عشق اون حروم شه
خيلي سخته اون که مي گفت واسه چشات مي ميره
بره و ديگه سراغي از تو ونگات نگيره
خيلي سخته تا يه روزي حرفهاي اون باورت شه
نکنه يه روز ندامت راه تلخ آخرت شه
خيلي سخته که عزيزي يه شب عازم سفر شه
تازه فرداي همون روز دوست عاشقش خبر شه
خيلي سخته بي بهونه ميوه هاي کال رو چيدن
بخدا کم غصه اي نيست چن روزي تو رو نديدن
خيلي سخته که دلي رو با نگات دزديده باشي
وسط راه اما از عشق يه کمي ترسيده باشي
خيلي سخته که بدونه واسه چيزي نگراني
از خودت مي پرسي يعني مي شه اون بره زماني؟
خيلي سخته توي پاييز با غريبي آشنا شي
اما وقتي که بهار شد يه جوري ازش جدا شي
خيلي سخته يه غريبه به دلت يه وقت بشينه
بعد به اون بگي که چشمات نمي خواد اون رو ببينه
خيلي سخته که ببينيش توي يک فصل طلايي
کاش مجازات بدي داشت توي قانون بي وفايي
خيلي سخته که ببيني کسي عاشقيش دروغه
چقدر از گريه اون شب چشم تو سرش شلوغه
خيلي سخته و قشنگه آشنايي زير بارون
اگه چتر نداشته باشي توي دستا هردوتاشون
خيلي سخته تا هميشه پاي وعده ها نشستن
چقدر قشنگه اما واسه ي کسي شکستن
خيلي سخته واسه ي اون بشکنه يه روز غرورت
اون نخواد ولي بمونه هميشه سنگ صبورت
خيلي سخته بودن تو واسه ي اون بشه عادت
ديگه بوسيدن دستات واسه اون نشه عبادت
خيلي سخته چشماي تو واسه ي اون کسي خيسه
که پيام داده يه عمر واسه تو نمي نويسه
خيلي سخته که دل تو نکنه قصد تلافي
تا که بين دو پرستو نباشه هيچ اختلافي
خيلي سخته اونکه ديروز تو واسش يه رويا بودي
از يادش رفته که واسش تو تموم دنيا بودي
خيلي سخته بري يک شب واسه چيدن ستاره
ولي تا رسيدي اونجا ببيني روز شد دوباره

بی رحم

این روزها به لحظه ای رسیده ام که با تمام وجود ملتمسانه

از اشکهایم می خواهم که یادت را از ذهن من بشوید...

یادت را بشوید تا دیگر به خاطر تو با خود جدال نکنم ...

من تمام فریاد ها را بر سر خود می کشم چرا می دانستم که

در این وادی ، عشق و صداقت مدتهاست که پر کشیده اند

اما با این همه تمام بدبینی ها و نفرتها را به تاریک خانه دل سپردم

و در گذرگاهت سرودی دیگر گونه آغاز کردم

و تو...

چه بی رحمانه اولین تپش های عاشقانه قلب مرا در هم کوبیدی ...

تمام غرور و محبت مرا چه ارزان به خود خواهیت فروختی ...

اولین مهمان تنهایی هایم بودی...

روزی را که قایقی ساختیم و آنرا از از ساحل سرد سکوت

به دریای حوادث رهسپارکردیم دستانم از پارو زدن خسته بود ...

دلم گرفته بود...

زخم دستهایم را مرهم شدی و شدی پاروزن قایق تنهایی هایم...

به تو تکیه کردم...

هیچ گاه از زخمهای روحم چیزی نگفتم و چه آرام آنها را در

خود مخفی کردم ...

دوست داشتم برق چشمانت را مرهمی کنی بر زخمهای دلم

اما لیاقتش را نداشتم....

مدتها بود که به راه های رفته...

به گذشته های دور خیره شده بودی ...

من تک و تنها پارو می زدم و دستهایم از فرط رنج و درد به

خون اغشته بود...

تحمل کردم ... هیچ نگفتم

چون زندگی به من آموخته بود صبورانه باید جنگید ...

به من آموخته بود که در سرزمینی که تنها اشک ها یخ نبسته اند

باید زندگی کرد...

اما امروز دریافتم که حجمی که در قایق من نشسته بود

جز مشتی هیچ چیز دیگری نبود...

و ای کاش زود تر قایقم را سبکتر کرده بودم...

با این همه...

بهترینم دوستت دارم ... هرگز فراموشت نمی کنم...

هیچ کس این چنین سحر آمیز نمی توانست

مرا ببرد آنجایی که مردمانش

با هیچ زندگی می کنند

به هیچ اعتقاد دارند و با هیچ می میرند

نگاهی تازه


شاعری گفت
چشمها را باید شست
جور دیگر باید دید
چشمهایم را شستم
با نگاهی تازه
چشم انداز منم پیدا بود
درد مردی دیدم
که خجل از نگه همسر بود
کودکانش سر بی شام زمین بگذارند
آن طرفتر شبح پیرزنی را دیدم
او خمیده نگهش روی زمین
یاد فرزند که جنگی بربود از دستش
او عصایی می خواست
جنگ هم بی رحم است
چشمهایم را شستم
با نگاهی تازه
من جوانی دیدم رخت دامادی را
می داد گرو
تا که از بهر زنش نان بخرد
من زنی را دیدم
می فروشد ارزان
آنچه که در نظرش
شرف و ناموس است
شاید از پول شرف
شکم کودک او سیر شود
خواستم چشم بشورم این بار
اشکهایم شستند
چشم غمگین مرا

دوستت دارم


دوستت دارم

بيشتر از آنچه كه تصور ميكني

دوستت دارم و بيشتر از آنچه باور داري عاشق تو هستم

بيشتر از هر عشقي بر تو عاشقم و بيشتر از هر ديوانه اي مجنون تو هستم.

عزيزم من محتاج تو هستم

و بدون تو زندگي برايم مفهومي جز تاريكي و سياهي ندارد!

دوستت دارم چونكه ميدانم تو نيز مرا دوست ميداري ،

دوستت دارم چونكه مرا باور

داري و مرا لايق آن قلب پر از محبتت ميداني!

تنها آرزويم اين است كه تا آخرين لحظه زندگي ام در كنارتو باشم

و جز اين از خداي خويش هيچ آرزويي را ندارم

عزيزم اين قلب كوچك و شكسته و پر از عشق من

تنها هديه اي است از طرف من به تو!

از تمام دنيا تنها همين قلب كوچك را دارم ، همين و بس!

عزيزم تا پايان با تو مي مانم چونكه تنها تو هستي كه معناي واقعي عشق را به من

ابراز كردي و آموختي!

آموختي كه عشق يعني تا پايان زندگي ماندن و تا پايان زندگي دوست داشتن!

عزيزم به جز تو كسي براي من دوست داشتني نيست و به جز تو كسي لايق اين

قلب بي طاقت من نيست

هر جاي دنيا كه هستي بدان كه در اين دنياي بزرگ كسي هست كه عاشق و ديوانه

تو مي باشد !

عزيزم دنيا خيلي بزرگ است ، اين دنيا پر از عاشق و معشوق است ،

پر از ليلي و مجنون است،

اما همه عاشقان يك سو ، و من و تو نيز يك سوي ديگريم!

عزيزم تو دومين قبله عبادت مني و در همه لحظه ها بعد از خدا تو را عبادت ميكنم!

عزيزم بدون تو ،جايي در اين دنياي بزرگ ندارم ، و تنهاتر از من ديگر تنهايي نيست!

تو همان دنياي مني عزيزم ، به هر زيبايي هاي اين دنيا كه مي نگرم تو را ميبينم .

دوستت دارم عزيزم خيلي دوستت دارم ،

آنقدر دوستت دارم كه ديگر هيچگونه جاي

ابرازي براي آن نيست!

مستم از اين عشق تو ، و پريشانم از غصه هاي تو و گريانم از اشكهاي تو!

با تو پر از اميدم ، و رنگ خوشبختي را خوش رنگ از گذشته مي بينم

با تو قلب من خوشبخت ترين قلب دنياست ، با تو اين دنيا برايم همان بهشت است!

عزيزم دوستت دارم …

چون كه در ميان اينهمه عاشقان تو توانستي بماني با قلبم ،

بسازي با احساسم و درك كني زندگي ام را !

عزيزم دوستت دارم… چون كه اين قلب كوچك و پر از عشق مرا در قلبت

طلسم كرده اي و نگذاشتي هيچ كس ديگر قلب مرا از تو بگيرد !

اينبار با فرياد ، با چشمهاي گريان ، با قلبي عاشق ، با اراده و با احساسي پر از

دوست داشتن ميگويم كه

دوستت دارم


تا همه عاشقان فرياد مرا بشنوند و به من بنگرند و شرمنده شوند

 كلمات كليدي: عشق. جدايي. تنهايي. بي وفا . غمگين

دوست

چند تا دوسم داري ؟ هميشه وقتي يکي ازم مي پرسيد چند تا دوسم داري يه عدد بزرگ ميگفتم... ولي وقتي تو ازم پرسيدي چند تا دوسم داري گفتم : يکي !!! ميدوني چرا ؟چون قوي ترين و بزرگترين عدديه که ميشناسم ... دقت کردي که قشنگترين و عزيز ترين چيزاي دنيا هميشه يکين ؟ ماه يکيه ... خورشيد يکيه ... زمين يکيه ... خدا يکيه ... مادر يکيه ... پدر يکيه ... تو هم يکي هستي ... وسعت عشق من به تو هم يکيه ... پس اينو بدون از الان و تا هميشه : يکي دوست دارم

 كلمات كليدي: عشق. جدايي. تنهايي. بي وفا . غمگين

برات مي نويسم دوستت دارم آخه مي دوني آدما گاهي اوقات خيلي زود حرفاشونو از ياد مي برن ولي يه نوشته , به اين سادگيا پاک شدني نيست . گرچه پاره کردن يک کاغذ از شکستن يک قلب هم ساده تره ولي من مي نويسم .. ...من ... مي نويسم دوست دارم





 كلمات كليدي: عشق. جدايي. تنهايي. بي وفا . غمگين