چقدر دل تنگم
اگر همه آسمان و ابرهايش سهم چشمهاي من باشد باز هم آرامش نخواهم يافت ، وقتي فصل ها را قسمت مي كردند به من فقط پاييز را هديه دادند ، من ماندم و دنياي رنگها و آدمهايي كه از پاييز رنگارنگ تر هستند ، مدتي بود كه در اين سردي ، قلمم هم با دلم قهر كرد و من دل تنگ تر شدم ، وقتي در گوش قلم زمزمه ميكني ، و او نجواي تو را به سپيدي كاغذ مي سپارد چقدر آرامش پيدا ميكني ، اينجا منم و بادهاي سرد پاييزي ، و دختري كه دلش سخت براي خودش تنگ شده است ، كاش پر پروازي بود ، زمين جاي ماندن نيست ، ديري نخواهد گذشت ، فردا خاطره خواهم شد و شايد از خاطره ها خواهم رفت